فهم قرآن دردنیای مدرن/ بخش دوم

دکتر انشاءالله رحمتی
استاد رحمتی سالیانی را صرف ترجمه و تحقیق «تفسیر معاصرانه قرآن» کرده است. آنچه در پی می آید، بخشی از مقدمه منتشرنشده ایشان است که قسمت اول آن شنبه گذشته تقدیم خوانندگان گرامی شده بود.
***
مواجهه با متون مقدس
برخلاف نگرش سنتی، از سده هفدهم، در ایمان به وحی و نبوت تشکیک شده. کم نیستند کسانی که نسبت به متون وحیانی حس تقدس ندارند و آنها را با انواع روشهای نقد تاریخی و تحلیل زبانی در مطالعه میگیرند. نتیجه چنین وضعیتی آن شده است که خواننده متون مقدس، خود را با یک قیاس دوحدی مواجه مییابد: یا همان شیوه انتقادی را در پیش بگیرد و نگاهی عاری از قدسیت به آنها داشته باشد؛ و یا از منظری ایمانگرایانه و متعبدانه در آنها بنگرد.
اما راه سومی نیز وجود دارد و تا آنجا که به مسلمانان مربوط است، کافی است به تفاسیر کهن قرآن کریم نظر افکند تا معلوم شود که اگرچه مسلمانان قرآن را به دیده تقدس و مصون از هر گونه خطا مینگریستهاند، ولی موضعشان در قبال آن، ایمانگرایی و ظاهرپرستی نبوده است. در تاریخ اندیشه اسلامی، مفسران بزرگی حضور دارند که در مقام تفسیر قرآن، از نیروی عقل که ودیعهای از خدا در نهاد بشر است، بهره وافر بردهاند.
اینان در عین قبولِ عصمت قرآن، همه توان خویش را برای فهم آن به کار بستهاند. با مطالعه بسیاری از این تفاسیر، آنچه بیش از همه جلب توجه میکند، آزادمنشی و سماحتی است که در مقام بیان تفسیرهای مختلف و گاه حتی متعارض از یک آیه دیده میشود. اندیشمندان مسلمان در عین اعتقاد به «لاـزمان بودن قرآن»، خطاب قرآن را متوجه خویش و جامعه خویش، بلکه حتی متوجه ژرفترین ژرفاهای وجود خویش میدانستند و میکوشیدند که از همه استعدادهای خویش برای دریافت آن پیام بهره بگیرند و این بهرهگیری البته فقط در متون معروف به تفسیر قرآن محدود نمانده و در بسیاری از آثار حکمی، عرفانی، ادبی، اخلاقی و هنری که در دامان مکتب قرآن پدید آمده، به عیان مشهود است. اما در همه آن تحقیقات شگرف «وجه معاصرانگیِ» تأملات رعایت شده است. کلام خداوند را خطاب به خویش و زمانه خویش در نظر میگرفتهاند و از همین روی قرآن همواره در میان مسلمانان حیات داشته و حیاتبخش بوده است. امام باقر(ع) میفرماید: «اگر اینگونه بود که وقتی آیهای از قرآن در شأن گروههایی نازل میشد و با مرگ آنها هم میمرد، پس باید قرآن مرده بود. لیکن قرآن درباره بازماندگان جاری است، همان طور که درباره گذشتگان جاری بود» (تفسیر مرآۀ الانوار، ص ۵).
وجه معاصرانگی
در تفسیری که در دوران ما بر قرآن نوشته میشود، البته باید اقتضائات زمانه را در نظر گرفت. معمولا زمانه ما را زمانه «مدرن» در نظر میگیرند و گمان میبرند هر چه با وضعیت زمانه مدرن سازگار نیفتد، از وجه معاصرانگی هم بیبهره خواهد بود و بنابراین برای انسان معاصر سخنی نخواهد داشت. تفسیری را که به اقتضائات دوران مدرن ملتزم نباشد، تفسیری مهجور و گذشتهنگرانه میدانند. مدرن بودن عین معاصرانه بودن نیست. میتوان معاصرانه اندیشید، ولی یکسره تسلیم تفکر مدرن در کلیت آن نبود.
تفکر مدرن آمیزهای از حقیقتها و خطاهاست. بسیاری از آنچه در دنیای مدرن در جامه حقیقت جلوه میفروشد، اگر نیک بنگریم، خطاهایی هستند که بهزودی تشت رسواییشان از بام میافتد. بنابراین شرط خرد نیست که آن حقایقی را که از جانب خداوند به بشر وحی شده است، به عیار این خطاها سنجید و به پای آنها قربانی کرد. ولی هر جا سخن از حقیقت و خطا در میان باشد، البته عقل و منطق میداندار است و هر حکمی را در نهایت باید به محکمه عقل نظری یا عقل عملی سپرد. ممکن نیست حقایق کتاب خدا، با فطرت مخاطبان، و حتی با اقتضائات زمانه ایشان، در تعارض قرار بگیرد.
به هر تقدیر امروزه نمیتوان بدون عنایت به پدیده بسیار مهم «مدرنیسم»، فهم جامعی از اندیشه قرآنی و تأثیر آن بر زندگی مسلمانان و دیگر انسانها داشت. آنچه در سدههای اخیر تحت عنوان مدرنیسم شکل گرفته، به بخش عظیمی از جهان ما سیمای تازهای بخشیده است، که تا پیش از آن در هیچ مقطع دیگری در تاریخ بشر سابقه نداشته و این تفاوت تا بدان حد است که تاریخ بشریت را به دو دوران سنت و مدرنیسم تقسیم میکنند. مدرنیسم همه وجوه زندگی بشر را تحت تأثیر قرار داده است و یکی از مهمترین وجوه در این میان، نگرش دینی آدمیان است. طبعاً ما مسلمانان نیز، در مقام انسانهایی معتقد به اسلام، ناگزیر باید نسبت خویش با دنیای مدرن را معلوم کنیم، یا به عبارت دیگر مشی و منش خاصی در قبال آن در پیش بگیریم.
مسلمانان و جهان مدرن
میتوان رویکردهای مسلمانان نسبت به دنیای مدرن را ذیل پنج عنوان (به منزله شاخصهایی تقریبی) دستهبندی کرد: تجددگرایی، موعودگرایی، بنیادگرایی، سنتگرایی، اسلام سنتی.
تجدد گرایی در عالم اسلام، طیف وسیعی را شامل میشود، در یک سوی این طیف، کسانی قرار میگیرند که جذب مارکسیسم شدهاند و در سوی دیگر حامیان لیبرالیسم غربیاند. تجددگرایان هم به اسلام اعتقاد دارند و هم به نوعی اگر هم نه همه اندیشهها و مکاتب مدرن، لااقل برخی اندیشهها و مکاتب مدرن را به منزله حقیقت میپذیرند و طبعاً در مسیر جمع میان این دو میکوشند، گو اینکه در بسیاری از موارد جمع میان این دو به قیمت جرح و تعدیلهایی در هر یک، و عمدتاً جرح و تعدیل در حقایق اسلامی، تمام میشود. آنچه عمدتاً ذیل عنوان «روشنفکری دینی» در گفتمان معاصر ما شناخته میشود، ناظر به همین رویکرد تجددگرایانه است. روشنفکری دینی، خواه آن را ممکن بدانیم و خواه ممتنع، مواجههای فکری با دنیای مدرن دارد و در پی برقرار ساختن نوعی گفتگوی فکری میان اسلام و مدرنیسم است.
و اما دو گرایش دیگر یعنی موعودگرایی و بنیادگرایی، کمتر به مواجهه فکری و گفتگوی فکری میان اسلام و مدرنیسم میاندیشند. باور به موعود آخرالزمانی، اگرچه ریشه در ایمان اصیل اسلامی به ظهور مهدی(عج) دارد، لیکن آنچه آن را از اعتقاد سنتی متمایز میسازد و حتی در مقابل آن قرار میدهد، این است که در اینجا تفسیری عرفی شده از پدیدههای آخرالزمانی عرضه میشود و ظهور مهدی(عج) تا حد واقعهای قریبالوقوع که با پایان دادن به تاریخ، پایانبخشِ مصائب مسلمانان نیز هست، تنزل مییابد. موعودگرایی در شکل عرفی شده و افراطی آن ممکن است واکنشی ناشی از یأس و سرخوردگی مسلمانان در قبال ناکامیها و عقبماندگیهایشان در عرصه بینالمللی باشد. و از این روی در این سالها شاهد مدعیان دروغینی بودهایم که خود را مهدی یا واسطه (باب) او معرفی میکنند و نمونهاش را در المهدی (محمد بن عبدالله ۱۸۳۴ ـ ۱۸۸۵م) در سودان و سید علی محمد باب (۱۲۳۵ ـ ۱۲۲۶ق) در ایران میتوان دید. البته این نوع موعودگرایی با اعتقاد اسلام سنتی به مهدویت و به خصوص مفهوم انتظار اصیل در تشیع که هم برنامهای برای تربیت معنوی انسانها و هم آرمانی برای تنظیم زندگی اجتماعی ایشان است، چندان نسبتی ندارد. به هر حال در موعودگرایی برخلاف تجددگرایی، برنامهای برای گفتگو با دنیای مدرن موجود نیست.
بنیادگرایی، مفهومی است که از سیاق مسیحیت گرفته شده است، و به واقع ترجمه فاندامنتالیسم است. در محافل مسیحی، به ویژه در آمریکا، بر گونههای محافظهکارانه مذهب پروتستان که معمولاً تجددستیز هستند، اطلاق میشود. آنان تفسیری تنگنظرانه و قشری از کتاب مقدس دارند. غربیان، به ویژه در فضای ژورنالیستی و رسانهای بر پدیدههایی که در عالم اسلام شبیه به همین پدیده در جهان مسیحیتاند، عنوان «بنیادگرایی اسلامی» اطلاق کردهاند. به هر تقدیر ویژگی بنیادگرایی اسلامی این است که تفسیری قشری و خشکهمقدسانه از اسلام دارد و عمدتاً اسلام را مساوی با شریعت، آن هم ظاهر محض شریعت، در نظر میگیرد و به سایر وجوه اسلام مانند حکمت، عرفان، هنر و … که اجزای تمدن اسلامیاند، بیاعتناست. طبیعی است که با غفلت از این وجوه حکمی، و معنوی اسلام، نمیتوان بر مبنای ساحات ظاهری آن، با گرایشهای بیرون از اسلام گفتگویی داشت، چه اساساً بر مبنای بنیادگرایی و قشریگری حتی امکان گفتگو در درون جهان اسلام نیز منتفی است. در عین حال بنیادگرایان اگرچه هرگز به لحاظ فکری در مقام نقد دنیای مدرن یا گفتگوی با آن برنمیآیند ولی در شکلهای افراطی بنیادگرایی شاهد موضعی فعالانه در قبال دنیای مدرن هستیم، و این واکنش نه در عرصه نظر بلکه در عرصه عمل و غالباً به شکل برخورد فیزیکی با دنیای غرب بروز یافته است، گو اینکه بنیادگرایان در مقام استفاده از دستاوردهای دنیای مدرن برای دستیابی به اهداف خویش، هیچ محدودیتی قرار نمیدهند.
ادامه دارد




