مفهوم «رند »در شعر حافظ

روفیا تیرگری
عاشق که میشویم، رازی مگوی وجودمان را درهم میپیچد و برای آنکه بدانیم معشوق هم به ما نظری دارد، پناهی جز حافظ شیرینسخن نداریم. چون حافظ خود عشق است!
آنگاه که غم بر وجودمان چنگ میاندازد و از همه کس و همه چیز ناامید میشویم؛ خواجه شیراز با اشعار روحنواز خود بر زخم دلمان مرهمی مینهد و در سختیها تسلی میبخشد و در مصیبتها بردباری میآموزد. در بینوایی همنوایی میکند و راه رضا و گذشت را نشانمان میدهد. شریک شادیهایمان میشود؛ روح و جانمان را جلا میبخشد و ما را بهسوی سعادت حقیقی یعنی عشق هدایت میکند. حافظ هرگز کسی را از درگاهش ناامید نمیکند.
به ناامیدی از این در مرو بزن فالی
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
«نشست حافظپژوهی» بهمناسبت ۲۰ مهر «روز بزرگداشت حافظ» با حضور استاد بهاءالدین خرمشاهی حافظپژوه، امیرحسین ماحوزی استاد ادبیات فارسی و تنی چند از علاقهمندان در محل کتابخانه و موزه ملی ملک برگزار شد.
امیر خوراکیان، مدیر و رئیس موزه ملک در آغاز این نشست ضمن قدردانی از «حاج حسین آقا ملک»، بنیانگذار موزه و کسانی که تا به امروز این آثار را برای آیندگان حفظ کردهاند، گفت: رویکرد تازه ما این است که در کنار صیانت و نگهداری که وظیفه اصلی ما است، با تولید محتوا و محصول؛ قصهها و داستانهایی را که در پس پرده هرکدام از این آثار و نفایس وجود دارند روایت کنیم. به بیان دیگر در پی آنیم تا قصههای تاریخی، آموزههای تاریخ و داستان شخصیتهای بزرگ تاریخ، فرهیختگان و دانشمندان این مرز و بوم را برای آیندگان به یادگار بگذاریم.
وی افزو د:«نشست حافظشناسی» هم در راستای همین هدف و به یاد فرهیخته و دانشمند بزرگ، حافظ شیرازی برگزار میشود.
پس از او، «امیرحسین ماحوزی» پزشک، پژوهشگر و استاد زبان و ادب فارسی به تبیین مفهوم« ترس» در غزلیات حافظ پرداخت.
آنچه می خوانید چکیده سخنان دکتر ماحوزی است:
کجاست شیردلی کزبلا بپرهیزد
ترس مفهوم بسیار مهمی در اشعار حافظ دارد.
شاعر با ابعاد مختلفی از ترس روبروست. ترس از دیگری، ترس از «من»، ترس از جهان، ترس از شب تاریک و ترس از امواج وسوسهها حافظ را رها نمیکند.
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
ترس از جدا شدن از «من» را در مصرع اول میبینیم و ترس از سلامت سبک باران ساحلها را در مصرع دوم. به قول یکی از باورمندان اگزیستانیسالیسم، ما این ترسها را به سه شکل تجربه میکنیم، تاریکی، سقوط و حمله جانور درنده؛ انگار شاعر همه این ترسها را در بیت بالا به تصویر کشیدهاست، بنابراین وقتی روانکاوانه به این بیت دقیق میشویم میبینیم که دغدغه شاعر ترس است.
تفاوت عمده دو شخصیت اصلی دیوان حافظ -رند و زاهد – در شیوه روبرو شدن آنها با ترس است. رند مقابل ترس که قرار میگیرد، با آن روبرو و در بسیاری موارد بر ترس چیره میشود. اما زاهد از ترس میگریزد؛ به یک دنیای دیگر، شاید به قطب متفاوت ترس و از این بابت هرگز نمیتواند بر ترسها چیره شود.
فراز و نشیب بیابان عشق دام بلاست
کجاست شیردلی کز بلا نپرهیزد
ترس از آزادی
اگزیستانسیالیستها چهار ترس غایی برای بشر برمیشمارند و آنها را چهار نوع اضطرابنمایی نیز مینامند که بهترتیب عبارتند از: مرگ،آزادی، تنهایی و پوچی.
«مرگ» واضحترین و قابل درکترین دلواپسی نهایی بشر است. مرگ میآید و گریزی از آن نیست. تعارض هستیشناسانهای که درباره مرگ وجود دارد؛ در واقع میان آگاهی از اجتنابناپذیری مرگ است و آرزوی زندگی! به بیان دیگر، زندگی و مرگ به هم وابستهاند و همزمان وجود دارند. فقط در رویارویی با مرگ است که ما میتوانیم زندگی را فهم کنیم. انسان از لحظهای که متولد میشود، مرگ مدام زیر پوسته زندگی او جای دارد.
«آزادی» دومین ترس عمیقی است که بشر دارد. در واقع ترس نبودن آزادی یکی از مهمترین علل اضطراب بشری است.
ما همواره میترسیم که آزادی را از ما بگیرند، بهویژه با تجربههایی که داریم این ترس خیلی برای ما تکرار شدهاست.
برخلاف عادات روزمره که به یک جهان ساختار یافته و موزون عادت میکنیم؛ در حیطه این ترس باید وارد یک دنیای ساختاریافته نشویم و حتی یک جاهایی آن را ترک کنیم!
ترس ما از این است مسئولیت انتخابهایمان را بپذیریم و همین امر، آزادیها را مرعوب میکند.
دقیقاً شبیه به این معنا که روی زمینی راه برویم که هیچکس روی آن راه نرفته؛ گویی روی آسمان گام بگذاریم. اصلا خود «انتخاب» یکی از بزرگترین ترسهاست.
انتخابهایمان ما را در برابر دیگران عریان نشان میدهد که به نوبه خودش سخت و سنگین است. ترس از کشیدن بار گناه که با آمدن مسئولیت همراه میشود، ناتوانی در خواستن و تصمیم گرفتن، نگرانی از طرد شدن بعد از انتخابی که کردیم و از دست رفتن انتخابهای دیگر، همه و همه دلایل عمدهای هستند که باعث میشوند که از انتخاب آزادی گریزان باشیم!
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
حال ببینیم نگاه حافظ درباره هر یک از این اضطرابهای بزرگ چیست؟ او میفرماید:
به هست و نیست مرنجان ضمیر و خوش میباش
که نیستیست سرانجام هر کمال که هست
حافظ بهخوبی میداند که جهان ناپایدار است و عاقبت، منزل ما وادی خاموشان است. با این حال با روبرو شدن با این حقیقت، زندگی را در آغوش میکشد؛ همان زندگیای که در اکنون جاری است.
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگر جام در املاک انداز
حافظ در «دم غنیمت شمردن»، تابع خیام است. «شراب» مهمترین کلیدواژه شاعر برای غنیمت شمردن وقت است.
صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
«رند» حافظ نیز بر شکنندگی زمان غلبه میکند، زیرا معتقد است که سراسر زندگی یک دم است و او آن یک دم را زندگی میکند.
بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی
فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست
به می عمارت دل کن که این جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
می خور که هرکه آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
حافظ بهترین و خوشحالترین لحظههای زمان را به اکنون میآورد و آن را در عشق میجوید.
ارتباط شراب و عشق
«شراب» بهتنهایی کلید واژهای است برای دم غنیمت شمردن. منتهی آنچه حافظ را با خیام در این موضع متفاوت میکند این است که در آن لحظهای که خیام میگوید باید دم را غنیمت شمرد، حافظ احساس میکند میشود کاری کرد تا آن لحظه جاودانه شود.
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
***
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
حافظ میفرماید لحظههای دوست داشتن میتواند ما را جاودانه کند. او علت هستی را در عشق میبیند. بنابراین لشکر عالم پیر همواره در کمین است، اما بهجای فرار هر لحظه با آن روبرو میشود. او ما را بر آن میدارد تا امروز از شاخه محبوب گلی بچینیم. او میداند که چراغهای روشنایی در باد دهر خاموش میشوند، اما شعلههای عشق در آن سوی مرگ و زندگی همیشه شعلهورند.
هرکو نکاشت مهر و ز خوبی گلی نچید
در رهگذار باد نگهبان لاله بود
حافظ میتواند با طنز از دردناکی ماجرا کم کند؛ بنابراین معمولاً هراسانگیزی مرگ را به یک تجربه دلنشین بدل میسازد.
پیاله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به می ز دل ببرم هول روز رستاخیز
***
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم
***
قدم دریغ مدار از جنازه حافظ
که گرچه غرق گناه است میرود به بهشت
در خلاف آمد عادت بطلب کام!
انسان موقعی که میخواهد واقعاً آزادانه رفتار کند، برای کنده شدن از همه عادتها و آداب و رسوم مرسوم و پذیرفتن مسئولیت، ترس دارد. در اصل ترس از خواستن یا ناتوانی در خواستن! ما وقتی «میخواهیم» برهنه در برابر دیگران قرار میگیریم، «خواستن» درونی را که با یک نقاب پوشانده بودیم، عیان میکند. اگر چیزی نخواهیم، هرگز طرد نمیشویم. در بسیاری موارد بهدنبال «خواستن»، طرد میشویم. حافظ میفرماید:
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
عشق، حافظ را به درون میبرد و با خواستههایش روبرو میکند. او شرمی از خواستههایش ندارد و آرزوهایش را بیان میکند. در اینجاست که او دیگر بر زمین عادت راه نمیرود.
در خلاف آمد عادت بطلب کام! که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
آنجایی که عادتها کنار گذاشته میشوند؛ «من» جلوه میکند و حضور پیدا مییابد. از این منظر حافظ دنبالهرو عطار است.
در داستان عطار، هرکدام از مرغها به یک چیزی «عادت» کردند. پرواز و کنده شدن از عادتها، درد دارد و عشق آنها را با این درد روبرو میکند. قصه شیخ صنعان و هدهد از همینجا شکل میگیرد.
در واقع، انسان بهخاطر اینکه «امانت عشق» را پذیرفته انسان است. عطار میفرماید:
قدسیان را عشق هست و درد نیست
درد را جز آدمی در خَورد نیست
حافظ میفرماید:
دیگران قرعه قسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد
حافظ میداند اگر با یک چنین درد بزرگی روبرو نشود، هرگز شادی بزرگ را تجربه نخواهد کرد. برای همین است که قدرت این را پیدا میکند که برود به ستیز با عادت.
اشتباه و گناه در نگاه حافظ
در این سیر سهمناک ترس، انتخاب آنچه که بیش از همه اضطرابآور است، «اشتباه و گناه» است. هدف از درمان باید این باشد که بیمار بیاموزد بدون احساس گناه تصمیم بگیرد. اگر احساس گناه ما را فلج کند، نمیتوانیم تصمیم بگیریم، نمیتوانیم انتخاب کنیم. رند در شعر حافظ از گناه نمیترسد:
دارم امید عاطفتی از جناب دوست
کردم جنایتی و امیدم به عفو اوست
هیچ شاعری بهاندازه حافظ به گناه نپرداخته و اعلام میکند که باید با گناه روبرو شد.
پیر دُردیکش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدایی دارد
خدا خودش حافظ را بهسوی سفری خوانده که میداند اشتباه و گناه هم سر راه او قرار
میگیرد.
چون چشم تو دل میبرد از گوشهنشینان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
حافظ میداند که معشوق او را در راهی افکنده که میتواند گناه کند.
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عیب
کافر عشق ای صنم گناه ندارد
ورود به عشق از زمان آدم ابوالبشر با ورود به عرصه گناه همراه بودهاست. آنگاه که بشر امانت عشق را بپذیرد، میپذیرد که میتواند گناه هم بکند.
هاتفی از گوشه میخانه دوش
گفت ببخشند گنه می بنوش
وقتی تو میدانی که بخشیده میشوی، آن وقت میتوانی درست تصمیم بگیری و از گناه و اشتباه نمیهراسی!
به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات
بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن
و وقتی به عیوب دیگران نگاه نمیکنی، میتوانی با عیبهای خودت روبرو شوی و از آنها گذر کنی! چون خدای بخشندهای داری، جرأت پیدا میکنی تا با ضعفها و عیوبت را ببینی و اگر جرأت این کار را نداشته باشی، نمیتوانی به جلو حرکت کنی!
خدای «زاهد» اما اجازه گناه و اشتباه نمیدهد؛ بههمین دلیل زاهد از روبرو شدن با ضعفهایش امتناع میکند.
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست
اینجاست که در اوج آزادی میگوید:
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم
اکنون زمانی است که بر سرنوشت هم چیره میشود.
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
***
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنی ست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
***
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
احساس تنهایی
احساس تنهایی حاصل گذر از مرحله اشتباه و گناه است. آنچه که او را از جهان و دیگری متمایز میکند.
بر دوختهام دیده چو باز از همه عالم
تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است
***
آسمان کشتی ارباب هنر میشکند
تکیه آن به که به این بحر معلق نکنیم
***
عشق میورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
رند امیدوار است که عشق بتواند او را از تنهایی گذر بدهد. در شعر حافظ، رند با تجربه عشق از عالم بینیاز میشود. او به مردم وابسته نیست. وقتی به مردم وابسته نیستیم میتوانیم وارد ارتباط درست با آنها شویم.
رند، به تأیید مردم نیازی ندارد ولی مردم را دوست دارد.
زاهد برخلاف، رند وابسته است و نیازمند به تأیید مردم، با این حال رابطه عاطفی و انسانی با مردم برقرار نمیکند. بنابراین محکوم به تنهایی میشود و این هم یک راز بزرگ هستی است!
احساس پوچی
حافظ جهان را پوچ میانگارد. واژه جهان معنی مثبتی در شعر حافظ دارد:
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
***
جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است
هزار بار من این نکته کردهام تحقیق
حافظ میداند جلوهای از حقیقت در این جهان است و او برای این به دنیا آمده تا معنی آن حقیقت را بجوید و آن حقیقت «عشق» است!
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی




