ما و این انقلابیهای لعنتی

ما و این انقلابیهای لعنتی! نگران نباشید، منظورم از «انقلابیها» آنهایی که خودمان داریم نیست؛ این مربوط است به قصه انقلاب ایرلند و مبارزان آن سرزمین. ارتش آزادیبخش ایرلند، گروههای چریکی که میخواستند از شر انگلستان خلاص شوند و البته گروههای خودپندار چریکی؛ آدمهایی که کسی آنها را جدی نمیگیرد، اما میخواهند به هر شکل ممکن ایرلند را آزاد کنند.
نمایش «موشهای بلفاست» نوشته و به کارگردانی «فریور خراباتی»، (که این روزها دو سوم اجرای خود را آخر هر هفته در تئاتر هما روی صحنه است.) ما را به بلفاست ایرلند و شب کریسمس میبرد؛ به یک مهدکودک که سه نفر در آن جمع شدهاند و به اصرار یکی از آنها، قرار است حتماً چریک باشند و انقلابی و به هر شکل ممکن ایرلند را آزاد کنند. از دل تعارض این سه نفر و اضافه شدن شخصیت چهارم، کمدی شکل میگیرد؛ کمدیای که صرفاً برای خنداندن تماشاگر طراحی نشده و در لایههای زیرین خود، تصویری تلخ از آدمهایی میسازد که میخواهند کار درست را انجام دهند، اما نه بضاعتش را دارند، نه توانش را و نه شناخت درستی از کاری که مدعی انجام دادن آن هستند.
انقلابیگری به مثابه خودفریبی
بگذارید از شخصیت انقلابیای این نمایش شروع کنیم که آن دو نفر دیگر تقریباً از او بیزارند. مردی که در فاضلابها زندگی میکند و از زیرزمین خودش را به روی زمین میکشاند تا هدفی والا را به نتیجه برساند؛ «آزادی ایرلند».
او نه بلد است ایدههایش را با دیگران به اشتراک بگذارد، نه میتواند همکاری مفیدی داشته باشد. با دوستانش مخالف است اگر روزنامه بخوانند، اگر کتاب بخوانند و اگر آگاهی پیدا کنند. معتقد است همین که انگلیسیها را از بین ببرند، آگاهی نیز فراهم شده است. با گروههای دیگر انقلابی، از جمله ارتش آزادیبخش ایرلند، نیز مخالف است و باور دارد با چند تفنگ و بمب و نارنجک میتوان یک ملت را پیروز کرد.
تحلیل این شخصیت تخیلی که بر اساس واقعیتهای بسیاری از انقلابیون خودمحور ساخته شده، قابل بازیابی است. مثلاً در فیلم «سن میکله یک خروس داشت (San Michele aveva un gallo)»، اثر برادران تاویانی، با مردی مواجهیم که یک رهبر سیاسی است و پس از سالها زندان، در جریان انتقال با گروهی از جوانان انقلابی روبهرو میشود. آنچه میان او و این جوانان شکل میگیرد، فقط اختلاف نسلها نیست؛ مواجهه با این پرسش است که وقتی آرمان از واقعیت جدا شود، چه چیزی از مبارزه باقی میماند.
البته شخصیت «موشهای بلفاست» به آن اندازه تراژیک نیست؛ او رهبری خودخوانده است که دو رفیقش را نیز برخلاف میلشان وارد پروژه خود کرده است. آن دو نفر میخواهند زندگی کنند، اما او این خواسته را نمیپذیرد.
حتی ماجرای کلیهای که در مسیر فرار از مرز و رسیدن به انگلستان از دست داده، بخشی از همین طنز است. او برای آرمانی که قرار است نجاتبخش باشد، مدام هزینههای جسمی میدهد، در حالی که نمیتواند خودش را کنترل کند و مرتب باید به توالت برود. این مسئله نیز تبدیل به استعارهای از شخصیتی میشود که برای کاری نامطلوب، بهای سنگین میدهد و همچنان تصور میکند در حال انجام کاری بزرگ است.
شخصیت کشیش جعلی نیز نمونه دیگری از همین خودفریبی است. او خود را کشیش جا زده تا اعترافات مردم را بشنود و جاسوسی کند، اما بیش از آنکه جاسوسی موفق باشد، شخصیتی است که درک نادرستی از موقعیت خود دارد و بیشترین مایههای طنز را به نمایش اضافه میکند.
جوانی که در مهدکودک کار میکند نیز فقط میخواهد شبی را با دوستدخترش بگذراند، اما درگیر پروژهای میشود که هیچ تناسبی با زندگی او ندارد.
شخصیت زن یکی از شگفتیهای نمایشنامه است شخصیتی که ظاهراً روسپی است؛ اما بعدتر معلوم میشود از اعضای ارتش آزادیبخش بوده و مأموریتی را که دیگران نمیتوانند و یا نمی خواستند ردپای از آنان در انجام پروژه باشد، از حماقت این سه نفر سوءاستفاده کرده و کار را به آنان میسپارد.
طبیعتاً قرار نیست قصه را لو بدهیم؛ همینقدر کافی است که هر سه شخصیت مرد نمایشنامه در فاصله میان چیزی که هستند و چیزی که میخواهند باشند گرفتار شدهاند.
آدمهایی که پله میشوند
بستر اصلی نمایشنامه یک طنز سیاسی ـ اجتماعی تلخ است از آدمهایی که میخواهند چیزی باشند که نیستند. میخواهند انقلابی باشند، اما چیزی از انقلاب نمیدانند؛ میخواهند سیاسی باشند، اما الفبای سیاست را نمیشناسند؛ میخواهند در اتفاقات بزرگ حضور داشته باشند، اما عموماً سرشان کلاه میرود و همان کسانی هستند که هزینه اقدامات بزرگتر را میدهند و بعد آهستهآهسته از جریان تاریخ و جامعه حذف میشوند.
کمدی «موشهای بلفاست» نشاندهنده شکست آدمهایی است که میخواهند شکست بزرگتری را به دیگران تحمیل کنند، اما مرتباً خودشان شکست میخورند.
یکی از جلوههای این شکست زمانی است که این سه نفر قرص آرسنیک میخورند تا خودشان را بکشند، اما قرصها تقلبیاند و حتی نمیمیرند و بعد تصمیم میگیرند به همان انگلستانی فرار کنند که قرار بود با آن مبارزه کنند؛ آن هم از مسیرهای زیرزمینی و با دادن یک کلیه به قاچاقچیان انسان.
نمایشنامه در همین مسیر، آدمهایی را پیش چشم ما میآورد که میتوان نمونهشان را در امروز جوامع بشری و جامعه خودمان نیز دید؛ کسانی که در شبکههای اجتماعی هر روز مانیفست میدهند و انقلاب میکنند، اما اگر به زندگی خودشان مراجعه کنید، درگیر حداقلها هستند. خودشان را نمیبینند، بلکه پروژهای بزرگتر از خود را میبینند و بهراحتی تبدیل به ابزار نیروهایی میشوند که فهم بیشتری از مناسبات دارند.
آنها پلههای نردبانی هستند که صاحبان قدرت از آن بالا میروند و بعد کنارشان میزنند؛ بیآنکه چیزی برای خودشان باقی مانده باشد.
از این منظر، میتوان نمایش را در کنار بخشی از سنت طنز سیاسی ایرلند دید که «برندن بهن» یکی از چهرههای مهم آن است. در آثاری چون «گروگان (The Hostage)»، سیاست، جمهوریخواهی ایرلندی و آدمهایی که درون موقعیتهای سیاسی گرفتار شدهاند، با طنزی تلخ درهم میآمیزند. البته این به معنای تأثیر مستقیم یا شباهت فرمی نیست؛ نزدیکی در نگاه به آدمهایی است که میان ایدئولوژی و واقعیت زندگی خود گرفتار شدهاند.
کارگردانی که خودش را کنار میکشد
فریور خراباتی در مقام کارگردان به دنبال اثبات خودش نیست و اجازه میدهد نمایش روان و قصه برای مخاطب جذاب دنبال شود. به دنبال تصویر عجیب و غریب نیست، بلکه متن را به زیبایی منتقل میکند و ریتم و تأثیرگذاری آن را میشناسد. به عنوان نمایشنامهنویسی که خودش اثرش را کارگردانی میکند، میتوانسته دلبسته بسیاری از جزئیات باشد، اما آنها را حذف کرده و نمایش را در موجزترین شکل خودش روی صحنه آورده است. این انتخاب با جنس نمایش هماهنگ است؛ این پرهیز از خودنمایی کارگردان به نفع نمایش تمام شده است.
وقتی بازیگر اجازه میدهد موقعیت خندهدار شود
بازیگران این نمایش توانمندی بسیاری دارند. بسیاری از لحظات با نگاه ریزبینانه، مکث، انعطاف گفتاری و گاه حرکات ساده بدن جلوه پیدا میکند و مخاطب به یکباره منفجر میشود؛ نه با ابتذال و نه با آن چیزهایی که امروز به عنوان ابزار کمدی مرسوم شده، بلکه از دل خود موقعیت. بازیگران لازم نیست برای خنداندن مخاطب به موقعیت فشار بیاورند. شخصیتها شرایط خود را کاملاً جدی میگیرند و همین جدیت، در فاصله میان ادعا و واقعیت، کمدی میسازد.
در نهایت، «موشهای بلفاست» کمدی آدمهایی است که میخواهند نقشی بزرگتر از اندازه واقعی خود بازی کنند و در همین تلاش شکست میخورند. نمایش میخنداند، اما خندهاش در سالن تمام نمیشود. مخاطب هنگام بیرون رفتن، آن را مرور میکند و سعی میکند میان اتفاقات بلفاست و خودش رابطهای معنادار پیدا کند؛ میان آدمهایی که میخواهند وارد تاریخ شوند و در نهایت فقط بخشی از هزینه تاریخ میشوند.
موشهای بلفاست نوشته و به کارگردان: فریور خراباتی در تئاتر هما روی صحنه است و رضا گوران تهیه کننده آن است. وحید منتظری، مسعود میرطاهری، محمد صدیقیمهر، بیتا عزیز بازیگران این نمایش هستند.
۵۹۵۹




